![]() |
![]() |
|
| از بود و نبودای دلم واست یه قصه دارم |
|
"""" نازنینان و پرییان و محبان بشنوید """" "سیاوش خاطره گشت و این قصه سر رسید" |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 12:36 توسط سیاوش محبی |
|
|
عشقم کشیده قافیه ها را رها کنم.... یک ساختار تازه خودم "اخترا" کنم! .... آری، همین! درست دیدید! اخترا! ... عین اش پرید تا غلط نابجا کنم! ... من خسته ام، غزل تکیده از گلایه ام ... وقتی که قالبم تکیده چرا کنم... خود را اسیر وزن و نگهبان قافیه؟ ... اصلا چرا به صفِ ردیف ، اقتدا کنم؟ ... باید برای اینکه بفهمند خسته ام ... امشب تمام سابقه ام را رها کنم! ... از تیر و بهمن و غم ِ خرداد، خسته ام ... در جمع شاعران ز چه فکر بقا کنم؟! ... فردا همینکه این غزلم پخش می شود ... باید تمام قافیه ها را سوا کنم! ... اینجا کسی به فکر من و خلوتم که نیست! ... شاعر شدم که قافیه را جا بجا کنم! ...در ساختار و قالب و سبک و ردیف و وزن ... تا آخرین دقیقه ی شعرم شنا کنم! """" بیخود به نقد بنده نپرداز منتقد! .... تصمیم دارم از همه خود را جدا کنم!!! """" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 10:10 توسط سیاوش محبی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 11:9 توسط سیاوش محبی |
|
|
من نه اسرار سخن در دل تاریک شبم و نه آهنگ و نوایی که تو را سوی سما اوج کشم
من نه آزرده دلم کز قلمم اشک چکد و نه آن مرد پریشان سخنم کز سخنم کشک چکد
من هوای دل خویشم نه هوای هوسم شوق وصل است در این فصل درون نفسم
من به پیمانه ی ساقی رخ یار م پیداست گوئیا این دل من نه به شراب از رخ یارم شیداست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 13:19 توسط سیاوش محبی |
|
|
من تمام هستي ام را در نبـــــرد با سرنــــوشت ، در تهاجم با زمــــان آتش زدم کشتم ،من بهــــار عشق را ديدم ولـــــي باور نکردم ، يک کلام در جزوهايم هيچ ننوشتم .... من ز مقصدها پي مقصودهـــــاي پوچ افتادم ، تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يــــادم ، من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت ، بهارم رفت عشقم مــُـــــــــــــرد يـــــــارم رفــــت ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:24 توسط سیاوش محبی |
|
|
"""""" از این .. خواب خسته ام ، از این شراب خسته ام """""" """""""" چرا که یار در رهم ، نقش سراب می کشد """""""" |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 11:56 توسط سیاوش محبی |
|
|
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید ........... وظیفه گر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 6:55 توسط سیاوش محبی |
|
|
نمیدانستم این دنیا چنین بی حاصل و سرد است . که حتی شوق گلهای شقایق را درونش منجمد کردست . نمی دانستم از عشقی که در این عالمش جاریست بجز حرف جدایی اش همش کشک است . خدا را شکر رفتیم و نماندیم تا ببینیم این اذالت را . حضور سرد و تاریک جهالت را . شقایق مرد و من رفتم و از این رفتنم بس قصه ها جاریست . شقایق مرد و شوق زندگی در این جهان باقیست . ولی عشقی دگر شاید به روزی بال و پر گیرد و من از عاشقان خاکیش تا آسمان آبیش شوری دگر گیرم و بازایم به آنجایی که از آن آمدم روزی . """"""شقایق مرد و من مردم ولی این زندگی باقیست """""" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 22:19 توسط سیاوش محبی |
|
|
کاش می شد چشم من چیزی به نام اشک داشت ، تا به هنگام جدایی با دل من یار بود ، کاش لبها قطعه بیتی یاد داشت ، تا به ساز غم من همراه بود ، کاش فرهادی دگر بر می خواست ، تا که شیرینی دگر را یار بود . """""""""" کاش در گوشه ای از سینه ی تو ...... قلب ویرانه ی من را جا بود """""""""" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 23:23 توسط سیاوش محبی |
|
|
"""""""" کودک غزه .... تنهایت نخواهم گذاشت """""""" """""""""" تنهایت نخواهم گذاشت """""""""" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 22:53 توسط سیاوش محبی |
|
|
"""""""" تا نقش تو را با همه نیرنگ بصد رنگ ، چون صورت بی روح به دیوار کشیدست """""""" |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 23:44 توسط سیاوش محبی |
|
|
""" به تو تبریک میگم که بی خودی ، توی زرق و برق دنیا گم شدی """ """"" به تو تبریک میگم گم شدنُ ، گل گلخونه ی مردم شدنُ """"" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 23:9 توسط سیاوش محبی |
|
|
"""""""" مرا از ياد خواهي برد مي دانم ... ، و مي داني كه از يادم نخواهي رفت """""""" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 9:19 توسط سیاوش محبی |
|
|
"""""""" دست نقاش تو ، دل تاریک مرا رنگ نزد """""""" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 13:6 توسط سیاوش محبی |
|
|
ساعتی با من باش ، تا بهر لحظه از این بودن تو ، مصرعی ساز کنم ، لحظه ای صبر برایم کافیست تا بهر قافیه اش ، عکس چشمان تو را کار کنم ، لحظه ای با من باش ، قدرت واژه ی آمیخته در سینه ی تو سنگین است ، و من اینجا اکنون جام مستانگیم لبریز است ، لحظه ای تاب بکن ، طاقت دوری تو در من نیست ، فرصتی با من باش ، تا به آن دم نفسی تازه کنم ، تیغ تقدیر اگر رشته ی وصلت ببرید ، من به امید وصالت رمقی تازه کنم . "" ای زمان از نفست ثانیه ها پرداخته ، شوق دیدار تو در جوهر خشک قلمم ، قافیه ها را ساخته "" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 9:53 توسط سیاوش محبی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم دی 1387ساعت 12:31 توسط سیاوش محبی |
|
|
شفق چشم تو احضار نیازم می کرد ، تب لب سوز وجودت ... بی نیازم می کرد ، رخ رخساره ی مجنون کش تو در هر دم ، جان ز تن برد و همی سرد و زوالم می کرد ، تو افق بودی من در همه زیبایی تو ، روح تنهای تنم مست و ملالم می کرد .
""""""""کشف تفسیر تو در مکتب عشق ، محو در خلقت آن جل جلالم می کرد ."""""""" """""" تو افق بودی من ، شوق دیدار تو در آن شب سرد """""" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 9:31 توسط سیاوش محبی |
|
|
""""""" من اگر سايهي خويشم يا رب... ، روح آوارهي من كيست؟ كجاست؟ """"""" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم دی 1387ساعت 23:3 توسط سیاوش محبی |
|
|
تو به من خندیدی ، و نمی دانستی ... ، من به چه دلهره از باغچه ی همسایه ، سیب را دزدیدم ، باغبان در پی من تند دوید ، سیب را دست تو دید ، غضب آلوده به من کرد نگاه ، سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک ، و تو رفتی و هنوز ... ، سالهاست که در گوش من آرام آرام ، خش خش گام تو تکرار کنان ، می دهد آزارم ... """""""و من اندیشه کنان غرق در این پندارم """""" """""""""" که چرا ،خانه ی کوچک ما ، سیب نداشت """""""""" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم دی 1387ساعت 13:57 توسط سیاوش محبی |
|
|
نميدانم چرا رفتي ؟ نميدانم چرا؟ شايد خطا كردم ، و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي ، نميدانم كجا؟ تا كي؟ براي چه؟ ولي رفتي..... """"""" و بعد از رفتنت باران چه معصومانه ميباريد """"""" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم دی 1387ساعت 13:48 توسط سیاوش محبی |
|
|
یادمه ،هر وقت می رفتم زیارت امام رضا ، مادرم با چشای خیس به من می گفت ، عزیزم داری پیش کسی میری که هیچکی و دسته خالی بر نمی گردونه ، حاجت حاجتمندارو میده و رو سفید برشون می گردونه ، برو و ازش هرچی می خوای طلب کن ، یادت نره ، پدر و مادرتم دعا کن ، یادش بخیر ، از کوچیکیم وقتی به پا بوس آقا می رفتم یه گوشه ی دنج برا خودم پیدا میکردم و ساعتها به زرش خیره می موندم ، انگار که هیچی کم نداشتم ، انقدر خودم رو در برابرش ناچیز می دیدم که از گفتن دردا و غصه هام خجل بودم. چشام خیس می شد و دلم از تو خالی ، انگار دنبال چیزی می گشتم ، آره ، خیلی وقته بود که دنبالش می گشتم ، دنبال یه همزبون ، یکی که با حرفاش چیزایی که از دست داده بودم رو به هم برگردونه ، یکی که من رو به باور بودن برسونه ، اما وقتی اون همه آدم و دیدم و اون همه درد و غصه ی بزرگشون ، باز از گفتن حرفام به آقام شرمم اومد ، گفتم آقا هیچی نمی خوام همین قدر که دادی از سرمم زیادیه ، اگه تنهام تنها می مونم خیالی نیست ، می دونم اونقدر بزرگی که اگه بخوام می دی ، نه نمیگی ، اما آقا خواسته ی من اجابت خواست ایناست . فقط همین . فقط همین . ببین آقا چقدر بزرگه وروجک ، حرف نا گفتمو از دلم شنید ، من و از حصار تنهاموندم بیرون کشید ، میبینی چقدر برام مهم بودی ؟ ، میدونستی هدیه ی آقا بودی ؟ می دونستی تو زمستون خدا تو بهار دل این تنها بودی ؟ """""" دیروز ، سالروز اولین بهار زندگی من بود ، سالروز دیدار من با تو """"""
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم دی 1387ساعت 11:30 توسط سیاوش محبی |
|
|
ساعتی در شرف عشق من اینبار بمان ،آنچه دیریست از این چشم نخواندی بخوان ، زلف خود تار بکن ساز من اینبار بزن ، زخم دیرینه فراغت از این دل بستان ، ساعتی همدم من باش و شریکم یک دم ، این اسیر قفس آلوده ی عشقت برهان ، در صبایی بلبل باغ بهارت بودم ، در خزانم دیریست ، سوی آن باغ وصالت بکشان . """""" ساعتی باز بمان ... که دل از رفتن تو بارانیست ، ساعتی باز بمان """""" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت 22:11 توسط سیاوش محبی |
|
|
امشب..... من را به غير عشق به نامي صدا نكن ، غم را دوباره وارد اين ماجرا نكن ، بيهوده پشت پا به غزلهاي من نزن ، با خاطرات خوب من اينگونه تا نكن ، گيسو ببند و دلم را تكان نده ، در من دوباره فتنه و بلوا بپا نكن ، من در كنار توست اگر چشم وا كني ، خود را اسير پيچ و خم جاده ها نكن ، بگذار شهر سر خوش زيباييت شود ، تنها به وصف آيينه ها اكتفا نكن . """""" امشب براي ماندنمان استخاره كن ، اما به آيه هاي بدش اعتنا نكن """""" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 23:27 توسط سیاوش محبی |
|
|
""""" آدم اینجا می رسه حالیش می شه ، که اونم یه روز میره ،مسافره """"" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 22:59 توسط سیاوش محبی |
|
|
روزگاريست كه در پشت تَرك خورده ي دروازه ي اين خانَك پير. مي نشينم ، شايد . شايد امروز بيايي ، شايد . و من اين شايد تكراري بيزار زِمن را باز هم ، رخت تكرار بپوشانم ناز ، و نشينم سر جايي كه دگر ردّ نشيمن گاهيست ، شوق ديدارتو گويد شايد . شايد امروز بيايي شايد . غنچه اي را كه به قرباني تو كاشته ام درگلدان ، صد بخشكيد و بروييد از دم ، ومن هر روز به آن آب زلالي دادم ، تا كه خشكيد و بروييد دگر ، گفت شايد... . شايد امروز بيايي شايد. """"" چَشم هايم به رَهي هست كه روزی رفتي """"" """""""" اشك مي ريزد و گويد شايد. شايد امروز ميايي شايد """""""" |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 11:23 توسط سیاوش محبی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 12:52 توسط سیاوش محبی |
|
|
امشب ، در ژرفاي تنهايي خويش ، به آرزوي تو نشستم اي رستاخيز ، مني كه نا اميد خورشيدم ، سالهاست كه خواب تو مي بينم . در كنار پنجره اي تو خالي ، جوار خستگی و بيماري . صداي خسته ی من را ، فقط ستاره مي داند ، افسوس از اين نوراني ، تلألو یی ، به ما نمي ماند . تن خميده ام امشب ، نسيم صبا مي خواهد ، ولي از افق پيداست ، كه صبح هم نمي آيد . خروش كن اي رستاخيز ، تن خميده ام بشكن ، مرا بكًن از اين ديوار ، به دست باد صبا بسپار ، غبار خستگي و غم را ، بشور از اين بيمار ، مرا بميران و َ، دوباره برگردان .
بخيز و رستاخيزي ، به وسعت تن باش ، مرا بگير از من ، دوباره با من باش .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 14:57 توسط سیاوش محبی |
|
|
"""بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم """ """ سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم""" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 9:12 توسط سیاوش محبی |
|
|
سلام ... با امروز ۸ روز میشه که من توی این کشور هستم ... جایی که نا کجا آباد دنیاست ... نمی دونم چی بگم ، شهری با رنگ های فریبنده ... شهری به ظاهر زیبا .. اما به باطن کثیفتر از سطل آشغال ... شهر سکس.... باتایا ... اما به هر حال بعضی چیزا رو باید دید تا قدر اونچیزایی که داری رو بدونی ... نارمک جان سوغات اینجا فقط خیانت هست و بس .... آتشی خفته در میان چراغانی خیابانها ... اینجا ست که میشه به صبر خدا ایمان آورد ... اینجا فهمیدم و اشک ریختم ، در کنار ساحل بی حیاترین دریای دنیا ... کاش اینجا هم عشق معنا داشت ... کاش .... ، کاش اینجا زیبایی تنها وسیله ی معاش نبود ... نارمک ، اینجا من و مثل ما معنایی نداریم ... اینجا شعر زیبا نیست ... اینجا آخر دنیاست و من اینجا تنهایم . """""" زیبایی ، همیشه زیبا نیست """""" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 19:33 توسط سیاوش محبی |
|
|
آید آن روز که با شاخه ی خشکیده ی قلبم ، قلمی سازی تا ، بنویسی که در این سینه ی خون مرده ی غمناک ، دلم ، به چه شوقی به وصلت بتپید ، و چگونه تو در آن بهبه ی عشق رهایش کردی ، و چگونه خشکید .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:40 توسط سیاوش محبی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مي توان هميشه عاشق بود ...
|
|
RSS
|